کاسه‌ی زَر

... خیز و در کاسه‌ی زَر آب طربناک انداز

کاسه‌ی زَر

... خیز و در کاسه‌ی زَر آب طربناک انداز

چون شوم خاک رهش دامن بیفشاند ز من
ور بگویم دل بگردان، رو بگرداند ز من

پیام های کوتاه
  • ۱۲ فروردين ۹۵ , ۲۳:۵۸
    دنیا

۵۰ مطلب با موضوع «یهویی همینجوری» ثبت شده است

امروز یک شرکت بسیار معتبر به دانشگاهمان درخواست همکار داده بود، از آنجایی که یکی از پیشروهای صنعت کشور است، شرایط بسیار خوبی دارد و جایی است که ادم به نظرم عمیق‌تر می‌شود یکی از آرزوهای اینجانب همکاری با آنهاست به همین دلیل فایل روزمه‌ای که اغلب به شرکت‌های مختلف ارسال میکنم را دوباره باز کرده تا مورد بازبینی قرار دهم و اصلاحاتی در بخش مهارتی آن انجام دهم، با توجه به اینکه خیلی به آن‌ها علاقمند بودم این فایل را با دقت وصف نشدنی ویرایش کردم، انگار که یک شخص یا عزیزی قرار است آن را ببیند.

اولین جمله‌ای که بعد از تنظیم آن به ذهنم رسید این بود: «ای کاش پرمغزتر از اینها ساخته بودمش.» به یکباره به چندسال گذشته رفتم و با خودم تصمیم‌هایی که نتیجه‌اش محسن کنونی شده بود را مرور کردم، به عینه درک کردم تصمیم یعنی چه. دروغ نگویم کمی هم از آن خجالت کشیدم، در این بین حقیقتی مرا سخت آزار داد و آن هم تلاش‌هایی بود که نتیجه‌اش را ندیدم، در برهه‌هایی بسیار تلاش کرده‌ام اما نهایت آن چیزی نشد که دنبالش بودم، در کل فقدان نتیجه در مقابل این تلاش‌ها برایم حس آزار دهنده‌ای است ولی به قول دوست: مرا تا جان بود در تن بکوشم/ مگر از جام او یک جرعه نوشم.


نتیجه: رزومه جان بهتر از قبل می‌سازمت چه برای این سو و چه برای آن سو!

خلاصه امید به خدا ارسالش می‌کنم میدانم نتیجه‌اش هرچه شود خیر است.

۳ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۰۸ بهمن ۹۴ ، ۰۳:۴۹
محسن رجب پور


واقعا عاشق رفتن، کی از رفتن پشیمان می‌شود؟ این سوال بزرگی است برای من، فردی که خیلی دوست دارد برود، همیشه دنبال این هستم که می‌شود من هم روزی حل شوم در این هیاهو و فراموش کنم آنچه را می‌خواهم؟
آری می‌شود فراموش کرد همه‌ی آروزهای ناب جوانی را، می‌شود نادیده گرفت همه‌ی ایده‌آل‌ها را، مگر نه اینکه همه‌ی این افراد هم روزی جوان بوده‌اند!
تازه بودن، ناب ماندن و جوشش داشتن کار هر کسی نیست.
تشکر میکنم از پرهون و آسیاب عزیز که حرف‌هایشان خیلی به دل نشست و شدند دلیلی برای نوشتن، بعد از فصلی عجیب!

 

1-   «رازروشن» اثری از حامد زمانی

 

۳ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۸ دی ۹۴ ، ۱۷:۳۷
محسن رجب پور

بعضی دلبستگی‌هاست که نمیدانی چگونه و چرا بوجود آمده

بعضی ناراحتی‌های مسخره هست که حالا میفهمی او چه میکشیده

انصافاَ دنیای جالبی است

فقط دلیلش احساس از دست دادن است

مبارک باشد

۲۸ آذر ۹۴ ، ۲۳:۱۴
محسن رجب پور

من: آیت چی کار میکنه؟
علی: آیت، بابا اون که با تقوایی‌پوره، پروژش تموم شده الانم داره مقاله مینویسه.

بعد از سلف خرامان خرامان راه را به سمت خوابگاه کشیدم، دو زن با کیف‌های مسافرتی در دست، در حال فروش بوت‌های مردانه‌ای بودند، یک دختر و دو پسر که از رستوران بیرون آمده بودند حساب و کتاب بین خودشان را تصفیه می‌کردند و زنی که معلوم بود برای کار خاصی از خانه بیرون زده، در حال ور رفتن با موبایل و بررسی موقعیت تقاطع رشت- ولیعصر آهسته گام بر میداشت.

 به تنهایی و به عنوان تک عابر پیاده با غرور از مقابل اتومبیل‌های متوقف شده پشت چراغ قرمز کنار ایستگاه بی آر تی طالقانی رد شدم که ناگهان جوانی قد بلند و خوش سیمایی  با سرعتی باور نکردنی از کنارم عبور کرد، با نگاهی به ظرف غذای دست راست و دیدن دوغ و نارنج داخل آن مطمئن شدم که از بچه‌های خوابگاه است و در جدالی نابرابر برای زود رسیدن به تخت مرا به رقابتی ناخواسته با خودش فراخوانده، از آنجایی که زیاد از رقابت خوشم نمی‌آید با این خواسته‌ی قوی درونی که همانا شرکت در آن بود مقاومت کرده و دنباله‌ی افکار و گام‌های خودم را گرفتم، میدانید که مشکل از آن بنده‌ی خدا نبود مشکل از من بود که سریع درگیر کشمش‌های بی‌خودی زندگی میشوم و کلاَ کرم از خودم می‌باشد :)، خلاصه جانم برایتان بگوید که بعد از فراموشی آن شخص بالاخره به خوابگاه رسیدم در حالی که شخصی در آسانسور را برایم باز نگهداشته بود، یک تشکر قلبی و زبانی انجام داده و سریع پشت به کلیدهای طبقات ایستادم و طبق معمول سربه‌زیر وارد آن شدم، در مجموع سه نفر داخل آن بودیم چهره‌ی شخص اول را به موجب باز نگهداشتن در دیده بودم اما دومی را نه،  تنها چیزی که ازاو دیدم این بود: یک مشما دست راست و یکی در دست چپ و یک جفت بوت نو در پا، مشمای اول یک ظرف غذا با همان دوغ و نارنج کذایی و دومی یک جفت کفش کهنه بود از همانهایی که آدم را یاد روزهای پایانی اسفند ماه بچگی می‌انداخت.

 

به قول جمال زاده زندگی عجب معجون تلخ و شیرینی است. از جلو و عقب افتادن‌ها نترسید، هرکس خودش باشد و برای بهبود خودش گام بردارد و فکر کند. گاهی شاید از یک پروژه و یا مقاله عقب بمانید و گاهی هم از رسیدن به تخت! ولی در نهایت با هم به مقصد برسید.

۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۲ آذر ۹۴ ، ۱۴:۵۸
محسن رجب پور

وقتی دوست صدایت می‌زند، نمی‌شود که نرفت باید بگذاری همه را و بروی.
آخر مگر دوست را می‌شود نادیده گرفت و سرگرم شد به غیر او، خدا وکیلی نمی‌شود.

ای دل آرام باش، فقط چند صبح دیگر...

محسن باید بروی، وقت رفتن است.

موافقین ۲ مخالفین ۰ ۳۰ آبان ۹۴ ، ۲۳:۱۱
محسن رجب پور

امشب توی آشپزخانه خوابگاه دو نفر با هم حرف میزدند، جوانک از تصمیم قطعی خودش برای شروع یک کار مهم می‌گفت:

«تصمیم قطعی گرفتم سیگارکشیدنو شروع کنم!»

ما موجودات عجیبی هستیم، به خدا!
بعد از شنیدن این حرفش یکهو چهره بیست سال بعد جوانک در ذهنم نقش بست! میدانید تقصیر من نیست،
 آخر این یک عادت زجر دهنده یا فشاردهنده‌ای! است که دارم، همش به نتایج تصمیم‌ها فکر می‌کنم. این تصور نتایج تصمیمات جوانی بسیار در مخ اینجانب دور دور میزنند، به شخصه حتی دیده‌ام که تک چرخ هم زده‌اند بعد دوری در باغات ولایت و بسیار دورهایی که در چهارراه ولیعصر، بعد به تبع این گردش‌های فکری مهیج از درس جدا شده‌ و از لحاظ بدنی مدتی به کتاب یا مانیتور خیره می‌شوم بدون درک اتفاقات در حال وقوع در میزهای اطراف، مثالش همین کلمات درهم و برهم این متن.

بر گردیم به اصل قضیه، ولی خدا وکیلی عجب تصمیمی گرفت، میشد با خودش تصمیم بگیرد دیگر مثل نقل و نبات دروغ نگوید و راست گفتن را شروع کند عوض شروع سیگار. میدانید مشکل کجا بود؟ مشکل آن صلابتی بود که در سخنش موج میزد، از آن جدیت‌هایی که اگر ببینی بی برو برگرد در به وقوع پیوستن قصد گوینده ذره‌ای شک نمی‌کنی! 
البته تقصیر دانشجو نیست که سیگاری می‌شود، مشکل از معمار ساختمان خوابگاه است که یک جای دنچ بسیار زیبایی به نام پله‌های اضطراری ساخته.
مشکل اصلاً از ما جوانان نیست که انگیزه ادامه راه را از دست داده‌ایم، مشکل از خانواده‌ها هم نیست که انقد بچه را در ناز و نعمت بزرگ کرده و یک نیروی مصرف کننده‌ی دایم الغرغرو تربیت کرده‌اند نه مولدعملگرا!!

در نهایت:
محسن تصمیم چیز بسیار عجیبی است.

تصمیم یعنی سازنده‌ی من نهایی هرکس!

۲ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۷ آبان ۹۴ ، ۰۱:۴۷
محسن رجب پور

رفیق با سیاستی داشتم! همیشه میگفت:

" محسن وقتی برای کار وارد جایی شدی، همان اول تمام جهتگیریهایت را برای افراد مشخص نکن، بگذار زمان بگذرد تا جایگاهت محکم شود، گاهاً خودت پخته شوی و در نهایت دور و برت را بشناسی.
  اصلاً اوایل سعی کن در سایه حرکت کنی!"


پ.ن: این واقعیت فقط به محیط کار محدود نمی‌شود، هر محیط جدید می‌تواند مدنظرش باشد. مدتی باید بگذرد تا اولاً جو جمع را بررسی کنیم و بفهمیم اصلا کجای کاریم، ثانیاً درست است که وارد جمع شده‌ایم اما هنوز وارد آن محیط روانی حاکم نه، پس اوایل در سایه حرکت کنیم تا بفهمیم چندچند است بازی.


۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۱ آبان ۹۴ ، ۲۳:۴۵
محسن رجب پور

یکی از دوستان اینگونه است، میگویند قبل از شروع به کار حساب میکند که مثلا درس آنالیز عددی چقدر وقت لازم دارم، بعد از صرف وقت مدنظر برای آن، دست از تلاش بر داشته و کار بعدی را شروع میکند، حتی شدت عمل به گونهای است که نتیجهاش مهم نیست.

نکته در این است  :تلاش در یک مدت زمان معقول

 چون زندگی او فقط به همین درس یا کار محدود نمیشود که تمام آن را برایش صرف کند
هر چیزی هزینهای دارد بعد از پرداخت لازم نیست بیشتر بپردازیم.

۵ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۰ آبان ۹۴ ، ۲۰:۴۸
محسن رجب پور

" وینست هرگز نذار بقیه بفهمن داری در مورد چی فکر میکنی."
مایکل کورلئونه خطاب به برادرزادهاش در پدرخوانده 3 .

این بود یکی از دلایلی که منو قانع میکرد هرگز در فضای مجازی عملکرد خاصی نداشته باشم.
فعلا نمیدونم کارم برای حضور در این فضا درست بوده یا نه. از قدیم هرگز دوست نداشتم بقیه بفهمن من دارم در مورد چه چیزی فکر میکنم، تفکر برام یک نوع حیاط خلوت بود.

باغ زیبایی که خودم می‌ساختمش، می‌دیدمش و میوه اونو برمیداشتم، هیچ فضولی هم توش نبود برای نظر دهی! :)


۳ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۰ آبان ۹۴ ، ۱۴:۲۶
محسن رجب پور

ایشان عادت دارند عادت‌های کوچک خوب را به طور پیوسته در خودشان بوجود آورند البته با صبر و حوصله قابل تقدیر، به این می‌گویند یک رفتار مولد در شکل‌گیری شخصیتی فرد در طول عمر، مثل آن قضیه معروف قطرات آب و صخره.
نکته: " بوجود آوردن عادتهای کوچک خوب به صورت مستمر"


 پس ما هم نباید در این امر عجله داشته باشیم، اما چه کنیم که انسان اینگونه است.
ابتدا هدف خودمان را مشخص کنیم، سپس وسایل مورد نیاز به آن هدف و در نهایت هم برنامه ریزی، من این را از جناب آقای برایان تریسی در کتاب قورباغهات را قورت بده یاد گرفتم، چند وقت بود که دنبال یک تفکر سیستمی برای این امر میگشتم که ایشان به من معرفی کردند و خیلی مفید بود.

 یک مطلبی است که حدودا دو سال است در ذهنم میگذرد و مثالهای زیادی را در اطرافم میبینم اینکه چطور انسان یک "تفکر مبتنی بر توسعه پایدار" داشته باشد خیلی ذهن مرا مشغول کرده است، این فکر به نظرم به تمام امور قابل تعمیم است، به این مثال ساده توجه کنید: در همسایگی ما یک سوپرمارکتی بود که در ابتدای تأسیسش افراد زیادی به تمسخر او میپرداختند که: "چرا اومدی توی همچین جای پرتی مغازه زدی". 
این آدم از همونایی هستش که به نظرم دارای یک "تفکر مبتنی بر توسعه پایدار" توی کار مغازه داری است. کم کم کارش رونق گرفت، به مغازش آپشنای متفاوتی اضافه کرد مثل میوه که واقعا کار ساده ای نیست از لحاظ فضای کاری و بعد از آن هم توسعه مغازه به یک آجیل فروشی در کنار میوه و سوپرمارکت. مثال دیگر همین آقای شعبانعلی خودمان که با این "تفکر مبتنی بر توسعه پایدار" در بخش مهارت فردی و کسب عادتهای خوب بعد از گذشت چند سال به اینچنین فرد کتاب خوانده و اندیشمند در حوزه کاریشان بدل شده.
خیلی خوشحال میشوم این اصطلاح من درآرودی خودم به نام "تفکر مبتنی بر توسعه پایدار" آیا نام علمی دارد؟ یا نه؟ یعنی آیا این مدل تفکر که از موفقیت افراد بیان کردم در جایی درباره آن بحث شده یا کتابی چاپ شده است؟
نکته بعدی که از کارهای ایشان برداشت کرده ام این بود که در مقالاتشان به یاد شهید مطهری افتادم به این صورت که ایشان یک مشکل که اول برای خودش و سپس برای جامعه مطرح است به یک راه حل قابل تأملی میرسند به این ترتیب: "انتخاب مشکل، تفکر صحیح در موردش برای شناخت تمام جوانب مسئله و در نهایت ارائه یک راه حل برای رفع آن".
 کسی که اینگونه به مسائل نگاه کند و به سمت رفع مشکلات شخصی یا اجتماعی حرکت کند بعد از مدت زمانی (شاید 10 سال یا کمتر یا بیشتر از آن ولی به هر حال صبر و حوصله مهم است چون مثل درخت گردو است نه بوته خیار) به سمت کمال شخصیتی با رفع مشکلات حرکت خواهد کرد.

 

برای یافتن آقای شعبانعلی کافی است به قول خودشان " نام شان را گوگل کنید! "

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۰ آبان ۹۴ ، ۱۱:۵۹
محسن رجب پور