کاسه‌ی زَر

... خیز و در کاسه‌ی زَر آب طربناک انداز

کاسه‌ی زَر

... خیز و در کاسه‌ی زَر آب طربناک انداز

چون شوم خاک رهش دامن بیفشاند ز من
ور بگویم دل بگردان، رو بگرداند ز من

پیام های کوتاه
  • ۱۲ فروردين ۹۵ , ۲۳:۵۸
    دنیا

روزهای خوش و ناخوش

جمعه, ۲۱ خرداد ۱۳۹۵، ۰۲:۰۸ ق.ظ

اولین ماه مبارکی است که سحری‌های مادر را هنوز نخورده‌ام و فکر هم نمی‌کنم امسال قسمت شود. واقعاً افطارها و سحری‌های جالبی نیست... هفته پیش که کنار اتوبوس از برادر کوچکم خداحافظی کردم خیلی به من سخت گذشت حسی شبیه یکی از دوستان وبلاگی که این لحظه را به خوبی شرح داده‌اند... امشب محمد با دیدن عکس 4 سال پیشم، ناگهان با تعجب پرسید: محسن چرا انقدر شکسته شده‌ای؟ چه مشکلی پیش آمده؟ به یکباره تمام روزهای سخت این چند سال مثل برق و باد از جلوی چشمم گذشت... خدایا به حق این ماه مبارکت هوای ما رو داشته باش.

  • موافقین ۱ مخالفین ۱
  • ۹۵/۰۳/۲۱
  • ۱۷۷ نمایش
  • محسن رجب پور

نظرات (۵)

من دارم فکر میکنم چه جالب که دوستان واقعیتونم وبلاگتون رو میخونن
( اصلا هم کامنتارو نخوندم!:))
پاسخ:
آره، عزیزترین اشخاص زندگیم که شامل دوستان و اطرافیانم میشن میخونن.
در ضمن تمام دوستان این فضا در حکم دوستان واقعی من هستند نه مجازی!
کاملاً مشخصه! :)

سلام
اخیییییی انشاالله خدا حفظشون کنه .انشاالله خدا هواتونو داره 
خیلی برام سخته .اما خداشکر میکنم که وقتی زنده هستند قدرشو رو دونستم
شما خوشحال باشید که هستن .
پاسخ:
سلام
ممنونم از لطفتون. بله حق با شماست واقعاً وجودشون نعمت بزرگیه.
سلام آقا محسن
سخت است؛ ولی سختی هم خوب است... یعنی می تواند باشد؛ تا ما با آن چه کنیم
پاسخ:
سلام آقا مهدی
آره من همیشه این سختیارو دوس داشتم اما خدا کمک کنه این روند ادامه دار باشه.
ان شالله خدا هوای همه مون رو خیلی بیشتر داشته باشه. مخصوصا شما.
پاسخ:
سلام
انشاءالله. مخصوصاً با این آزمایشایی که نسل ما در پیش دارن.
خیلی از بی پناهی در مقابل این سختیا میترسم.

  • مصطفی موسوی
  • شانسی که آوردیم این بود که این سالهای غربتمون ماه رمضون توی تابستون بود و میتونستیم خونه لگباشیم
    من دومین ماه رمضون اینطوریمه. قبلیش اونی بود که با هم بودیم. یه جورایی داره پوستمون کلفت میشه...
    پاسخ:
    سلام
    آره یاد اون خورشت لوبیا و گوشتی که شما با پیشنهاد من روش ابتکار زدی به خیر. :) انصافاً میچسبید. مخصوصاً یادمه بعداز ظهر راه افتادم سمت خونه و ناصرم برای افطار برام فرنی درست کرد خیلی با حال بود همش اصرار داشت تزئینش کنه. :)
    اما این ماه رمضون واقعاً تا آخرش نمیرم خونه.
    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">