کاسه‌ی زَر

... خیز و در کاسه‌ی زَر آب طربناک انداز

کاسه‌ی زَر

... خیز و در کاسه‌ی زَر آب طربناک انداز

چون شوم خاک رهش دامن بیفشاند ز من
ور بگویم دل بگردان، رو بگرداند ز من

پیام های کوتاه
  • ۱۲ فروردين ۹۵ , ۲۳:۵۸
    دنیا

۸ مطلب با موضوع «انتخاب هدف زندگی» ثبت شده است

سوالات اساسی

۱۹
خرداد

"اگر صادقانه و مفصل به دو سؤال زیر پاسخ دهید، خواهید دید که همه‌ی امیدها، باورها و آرزوهایتان در قالب پاسخ‌هایی که می‌دهید تجسم می‌یابند.

1- چه چیزی می‌تواند باعث شود در جشن هفتادمین سال تولدتان از ناراحتی گریه کنید؟

2- دوست دارید مردم در غیابتان از شما چطور یاد کنند؟ "


خود متن که هدف اصلی من بود توضیح خاصی ندارد اما اگر دوست دارید در روند تصمیم‌گیری‌هایتان دچار تزلزل نشوید و بخش زیادی از واقعیات پیرامونتان را به درستی ببینید مطالعه این کتاب پیشنهاد می‌شود. به نظرم این روش را همه می‌دانیم اما به ندرت برایمان پیش آمده که به صورت یک دستور العمل مشخص و یک عادت زیبا در آوریم. گاه با احساس، گاه با توجه به نظر یکی از اشخاص تأثیرگذار و بعضی از اوقات هم که حال مزاجمان روبه راه است به همین صورت که غالباً هم ناخودآگاه است تصمیم می‌گیریم، اما با مطالعه و تمرین‌های این کتاب کم حجم می‌توانیم این روند را به یک عادت بسیار با ارزش تبدیل کنیم.

متن بالا از کتاب "تصمیم‌گیری به همین سادگی" نوشته سوزی ولش ترجمه مینا سلیمانی الاصل انتشارات گاج است. این کتاب ترجمه بهتری هم از انتشارات ارس به قلم فرخ بافنده دارد. کتاب نشر ارس را تا نصف خواندم اما به دلیل از دست دادن آن، ترجمه نشر گاج را پیدا کردم. در ضمن عنوان اصلی کتاب "ده دقیقه، ده ماه، ده سال" است که نشر ارس همین عنوان را برای کتاب انتخاب کرده است.

  • محسن رجب پور

توقف

۲۶
ارديبهشت

بزرگترین ترس من توقف است. توقف و راضی شدن به آنچه تا آن موقع کسب کرده‌ام. به نظرم در این لحظه مرگ من فرارسیده و چیزی از انسانیتم باقی نمانده است. می‌شوم موجودی دو پا که فقط نامی از بشر را با خود یدک می‌کشد. به همین خاطر چند صباحی است که چشمم را برای یافتن افرادی که اینگونه شده‌اند باز کرده‌ام. به طرز تفکر، رفتار روزانه و در یک کلام اینکه این افراد چه چیزی از زندگی می‌خواستند و بدست آوردند و اکنون متوقف شده‌اند توجه میکنم. در تلقی من از رفتارشان به این رسیده‌ام که اینان انگار در یک حلقه‌ی for 1 با شمارنده‌ی بینهایت افتاده‌اند و حواسشان نیست با هر بار تمام شدن این حلقه دوباره به همان محل اول برگشته‌اند و این از لحاظ رشد و تکامل یعنی هیچ.

دوستان عزیز، اگر چنین زندگی‌هایی را می‌شناسید معرفی کنید یا اگر راه حلی دارید که انسان با این بینش بتواند از افتادن در این توقفگاه جلوگیری کند ذکر بفرمایید.

متشکرم

 

1-   بر میگردد به برنامه نویسی این منطق یک دستوری را به تعداد شمارنده‌ای که برایش مشخص میکنی تکرار میکند، مثلاً اگر دستور نوشتن: "محسن" را در این حلقه قرار دهی به تعداد دفعات معین شده برایت نام محسن را تایپ میکند.

  • محسن رجب پور

یک سوال اساسی

۲۰
فروردين

چرا در یک مدت کوتاه مثلاً در همین ده سال گذشته به این اندازه فرهنگ مردم تغییر کرده است؟ یادم می‌آید که شنیدن نوار ترانه یک فعل حرام بود و فاعل آن کافر و دهری لقب می‌گرفت، اما اکنون انجام آن به یک امر عادی بدل شده است، مگر دین خدا تغییر کرده؟

مگر حدیث نداریم که حرام محمد(ص) تا ابد حرام و حلالش هم تا ابد حلال است، پس چرا در طول این مدت کوتاه برخی کارهای حرام، حلال شمرده شده‌اند؟ و این داستان حلال شمردن‌های حرام همچنان ادامه دارد؟

فکر میکنم انسان باید حدود و اصول خودش را بشناسد، نباید رنگ بگیرد و یا اجازه بدهد که امواج سرنوشت او را رقم بزنند.

یادم می‌آید در دروس مدرسه به این می‌رسیدیم که بعضی از اقوام به خاطر ناسپاسی نعمتی از آن‌ها گرفته می‌شد، یعنی بعد از یک اصلاح در جامعه، خداوند به آنها لطف می‌کرد و پس از مدتی مردم دوباره به دوران قبل برمی‌گشتند و روش پیشین نادرست خود را در پیش می‌گرفتند و پروردگار هم بر طبق قول خودش آن قوم را از آن موهبت محروم می‌کرد. اگر دقت کنیم قرآن از این دست مثال‌ها زیاد دارد.

نکته اصلی: محسن حواست باشد سنت خدا تغییر نمی‌کند این ما هستیم که متغیریم.

  • محسن رجب پور

  حقیقت دارد و باید بپذیرم که در ابتدای حرکت به سمت هدف با فکر کردن در مورد آن هیجان زده شده و شروع به کار مینمایم اما همین که پایم به سنگی برخورد کرد یا مشکلی پیش آمد از طی کردن مسیر دلسرد میشوم. مثلاَ همین هدف کنونی، اگرچه در ابتدای راه یک احساس قوی به من غلبه کرده و به مدد آن "احساس"، مسیری را می‌روم اما چون درک درستی از نحوه‌ی طی نمودن راه‌های موفقیت ندارم اکثر اوقات به مقصد نمی‌رسم. این نوع نگاه در فوتبال ما یا بهتر بگویم در جامعه‌ی ما هم غالب است، شاید بردن تیم فوتبالی که مربی آن به ایران و ایرانی توهین کرده بسیار بسیار برای تیم ملی راحتتر از تیمی باشد که از ما تعریف کرده است.(این به خاطر همان احساسی است که در ما بوجود آورده)
بهتر است مسئله را با این مثال ساده بازتر کنم، شما فرض بفرمایید که مسیر پیروزی 100 کیلومتر است، در این راه به من طی کننده، فقط احساس غالب است، این نیرو من را فقط میتواند تا 40 کیلومتر یاری کند به نظر شما تکلیف 60 کیلومتر باقیمانده تا موفقیت چه میشود؟ مطمئناَ به پیروزی نمیرسم، مدت رقابت تمام شده و مثل یک فرد معمولی شرکت کننده فقط به برنده خیره شده و حسرت و آه و فغان‌هایی که سر میدهم نصیبم خواهد شد و در کمال ناباوری به رقابت دیگری در زندگی وارد میشوم و چون مشکل رفع نشده دوباره مثل قبل همان اتفاق می‌افتد.
  برای رفع این مشکل انسان باید از سوخت دیگری هم استفاده کند یا بهتر بگویم از یک سوخت پایدار برای رسیدن به مقصد بهره بگیرد. من به نیروی "احساس" نه به عنوان یک سوخت بلکه به عنوان یک کاتالیزور و فعال‌کننده نگاه میکنم، عنصر اصلی یا درستر، سوخت اصلی چیزی جز منطق نیست، انسان باید با منطق سنگ‌ها و مشکلات طی مسیر و مزایا و منافع رسیدن به مقصد را کنار هم ببیند حال اگر از لحاظ عقلی و منطقی توجیه شد حرکت به سمت هدف مورد نظر کار درستی است، باز هم تأکید دارم "احساس" یک مکمل است برای موفقیت نه سوخت اصلی.
مثلاَ در تابستان 91 تصمیم گرفتم نرم‌افزار سالیدورکز را به طور کامل یادبگیرم فرآیند ذهنی من برای تصمیم گیری در مورد این مسئله به صورت زیر بود:
«نرم‌افزار سالیدورکز یکی از ابزارهای بسیار مفید در مهندسی مکانیک است، برای من که در این رشته تحصیل می‌کنم لازم است، کسانی که حرفه‌ای هستند فرصت‌های خوبی دارند، در کل خیلی باحال است که هر شکلی را دوست داشته باشم طراحی میکنم، در این زمینه هم کتاب بسیار قشنگ و دقیقی دارم.»
ببینید در مجموعه ذکر شده به عنوان توجیه چه نقاط ضعفی وجود دارد.
اول، سختی‌های راه ذکر نشده، در ثانی جو غالب بر تحلیل احساسی است نه منطقی، حال اتفاقی که افتاد این بود:
 «با فروکش کردن "احساس" ، کتاب آموزشی و نرم‌افزار کنار گذاشته شد.»
این روند ناقص است به این دلیل که: سرنوشت موفقیت شما به قوت و ضعف احساس درونیتان در مورد هدف بر می‌گردد.
در پایان باید خاطر نشان کرد: تا زمانی که از لحاظ عقلی و منطقی در مورد یک هدف توجیه نشده باشیم به حرکت نپردازیم.

 


برداشتی آزاد از درس "تغییر در مسیر زندگی" اثر مهندس شعبانعلی، وب‌یاد.

  • محسن رجب پور

 به نظرم شادی واقعی زمانی حاصل میشود که ما بدانیم برای چه به دنیا آمدهایم یعنی هدف زندگیمان چیست.
اگر توجه کنید متوجه میشویم ما در خیلی از برهههای زندگی شناگر خوبی نیستیم، مثل یک تخته چوب که در یک رودخانه افتاده با هر جریان آبی به این طرف و آن طرف سوق داده میشویم یعنی از خود برای حرکت ارادهای نشان نمیدهیم، زندگی در اجتماع هم به همین صورت است. از اینکه دیگران ما را منفعل خطاب کنند ناراحت میشویم، به نظر شما این شیوه زندگی انفعالی نیست؟
مطمئن باشید پشت هر حرکتی ارادهای، پشت هر ارادهای، تصمیمی و پشت هر تصمیمی یک هدفی نشسته که با تمام وجود طالب آن هستیم.
 ویژگی هدف: باید کاملاً روشن و شفاف باشد، یعنی آنقدر دلایل رسیدن به آن محکم است که اول و مهمتر از همه خودمان را قانع میکند.
یک تمرین، همین الان که متن را میخوانید ببینید: آیا هدف و جهت زندگیتان را اجتماع تعیین کرده یا خود آن را برگزیدهاید؟ 
هدف زندگی باید آنقدر محرک باشد که در انسان شور و نشاط ایجاد کند، از آن مهمتر باید تکلیف خودمان را با خودمان مشخص کنیم و برایمان حل شود چرا زندگی میکنیم.
به نظر من تفاوت افراد موفق در این است که آنها کاملا برای خود مشخص کردهاند دنبال چه میگردند،
پس چرا ما موفق نباشیم؟


برای پیدا کردن هدف یک روش من در آوردی! دارم به نام روش "سوال و جوابی"، امیدوارم بتوانم در پستهای آینده آن را بیان کنم.

  • محسن رجب پور

علی: اسماعیل تا اول دبیرستان درسش خوب نبود و توی این زمینه همیشه مورد تمسخر فامیل قرار میگرفت، اول دبیرستان ی دفه معادلات زندگیاش با روش معلم ریاضی عوض شد، به این صورت که هر جلسه معلمش 10 مسأله ریاضی روی تخته مینوشت، به ازای حل هر مسئله 500 تومن به دانشآموز پرداخت میکرد، یعنی در هرجلسه معلم از جبیش 5 هزار تومن برای کلاس خرج میکرد.(خدایی 5 هزارتومن 10 سال پیش خیلی بود برای هرجلسه) خودش میگفت توی ی مبحث اونقدر خونده بودم که تمام 10 مسأله رو درو کردم.

آرمان: من دیشب یک مطلب قشنگی خوندم، اسمش "هنرمتوقف شدن" بود. علی، جواد با شمام.

جواد: ببخشید حواسم نبود، خب داشتی میگفتی.

آرمان: در اون به یک نحو بیان شده بود که در زندگی...

جواد: علی ببین اون دختره بود که میگفتم، همون که دیشب عک...

علی: کدوم؟

آرمان: چی میگی جواد؟

جواد: هیچی تو ادامه بده چیز خاصی نبود، علی اونه. فقط نشون دادم که دیده باشیش.

آرمان: توی زندگی اهداف یک تاریخ انقضایی دارن نباید زیادی درگیرشون شد، شاید داریم اشتباهی و مصرانه دری رو میکوبیم که اصلا در نیست، دیواره. باید زود بفهمیم که پشت چی وایستادیم.

علی: (با کمی ناراحتی) خب این حرف چه ربطی به اسماعیل داشت؟

آرمان: چرا سریع در مورد حرفم قضاوت میکنی. ببین من اصلا انگشت اتهامم به طرف کس خاصی نیست و منظورم اسماعیل نیست، حرفم اینه که باید بفهمیم تا کی باید درس بخونیم و حواسمون باشه که درس خوندن هم زمان داره، منظورم مدرک گرفتنه نه دانش، فقط حواسمون باشه که یک وقت پشت دیوار نمونیم!

 

  • محسن رجب پور

بسیاری از ما برای نظر دیگران خیلی حساب باز میکنیم، مخصوصا قسمتی که مربوط به امور شخصیمان میشود، در مورد من متأسفانه صادق است یعنی حرف دیگران خیلی برایم اهمیت دارد، این قانع کردن دیگران در مواقعی مفید بوده و در مواقع دیگر نه.
در این دو سال گذشته بارها و بارها اتفاق افتاده که من به این مسئله فکر کرده‌ام که آیا هدفی که اکنون در پی‌اش هستم و مرا شاد و امیدوار نگه می‌دارد، آیا  به خودم تعلق دارد یا نه. از آن بدتر میترسم درگیر اهداف اشتباه موجود در جامعه شده باشم.
این سوالات مربوط به انتخاب هدف با استفاده از نظر دیگران است:
 آیا در بخشهایی که مربوط به اهداف اصلی و فلسفه زندگیمان میشود امکان دارد افراد دیگر را در این انتخاب حیاتی مشارکت دهیم یا نه؟ اولویتهای این انتخاب مهم چیست؟ آیا جایی برای نظر دیگران باقی میماند؟

عبارت زیر بخشی از مطلب "هنر متوقف شدن" آقای محمدرضا شعبانعلی است که امیدوارم برای رسیدن به یک تحلیل شخصی مفید باشد. برای من که بود:)

"ادامه دادن و پیگیری یک هدف از ترس قضاوت دیگران، واضحترین شکل حماقت است. چرا که اگر به هدف برسیم، کسی در آنجا برای تشویق ما منتظر نخواهد بود و اگر به هدف نرسیم، علاوه بر رنج تحمل قضاوت دیگران، وقت و عمر و انرژی خود را نیز باختهایم. موفقیت من و شما، در مورد عموم انسانها، قبل از تحسین، حسادت را برمیانگیزد و شکست مان، قبل از همکاری و همیاری، ترحم را برخواهد انگیخت. پس چه بهتر که برای اهدافی بجنگیم که هدف خودمان هستند و در مسیر هدفهایی ببازیم که خود انتخاب کردهایم که در این صورت، هر چه پیش آید، خوشگوار و لذتبخش یا لااقل قابل تحمل خواهد بود."


 
  • محسن رجب پور

ایشان عادت دارند عادت‌های کوچک خوب را به طور پیوسته در خودشان بوجود آورند البته با صبر و حوصله قابل تقدیر، به این می‌گویند یک رفتار مولد در شکل‌گیری شخصیتی فرد در طول عمر، مثل آن قضیه معروف قطرات آب و صخره.
نکته: " بوجود آوردن عادتهای کوچک خوب به صورت مستمر"


 پس ما هم نباید در این امر عجله داشته باشیم، اما چه کنیم که انسان اینگونه است.
ابتدا هدف خودمان را مشخص کنیم، سپس وسایل مورد نیاز به آن هدف و در نهایت هم برنامه ریزی، من این را از جناب آقای برایان تریسی در کتاب قورباغهات را قورت بده یاد گرفتم، چند وقت بود که دنبال یک تفکر سیستمی برای این امر میگشتم که ایشان به من معرفی کردند و خیلی مفید بود.

 یک مطلبی است که حدودا دو سال است در ذهنم میگذرد و مثالهای زیادی را در اطرافم میبینم اینکه چطور انسان یک "تفکر مبتنی بر توسعه پایدار" داشته باشد خیلی ذهن مرا مشغول کرده است، این فکر به نظرم به تمام امور قابل تعمیم است، به این مثال ساده توجه کنید: در همسایگی ما یک سوپرمارکتی بود که در ابتدای تأسیسش افراد زیادی به تمسخر او میپرداختند که: "چرا اومدی توی همچین جای پرتی مغازه زدی". 
این آدم از همونایی هستش که به نظرم دارای یک "تفکر مبتنی بر توسعه پایدار" توی کار مغازه داری است. کم کم کارش رونق گرفت، به مغازش آپشنای متفاوتی اضافه کرد مثل میوه که واقعا کار ساده ای نیست از لحاظ فضای کاری و بعد از آن هم توسعه مغازه به یک آجیل فروشی در کنار میوه و سوپرمارکت. مثال دیگر همین آقای شعبانعلی خودمان که با این "تفکر مبتنی بر توسعه پایدار" در بخش مهارت فردی و کسب عادتهای خوب بعد از گذشت چند سال به اینچنین فرد کتاب خوانده و اندیشمند در حوزه کاریشان بدل شده.
خیلی خوشحال میشوم این اصطلاح من درآرودی خودم به نام "تفکر مبتنی بر توسعه پایدار" آیا نام علمی دارد؟ یا نه؟ یعنی آیا این مدل تفکر که از موفقیت افراد بیان کردم در جایی درباره آن بحث شده یا کتابی چاپ شده است؟
نکته بعدی که از کارهای ایشان برداشت کرده ام این بود که در مقالاتشان به یاد شهید مطهری افتادم به این صورت که ایشان یک مشکل که اول برای خودش و سپس برای جامعه مطرح است به یک راه حل قابل تأملی میرسند به این ترتیب: "انتخاب مشکل، تفکر صحیح در موردش برای شناخت تمام جوانب مسئله و در نهایت ارائه یک راه حل برای رفع آن".
 کسی که اینگونه به مسائل نگاه کند و به سمت رفع مشکلات شخصی یا اجتماعی حرکت کند بعد از مدت زمانی (شاید 10 سال یا کمتر یا بیشتر از آن ولی به هر حال صبر و حوصله مهم است چون مثل درخت گردو است نه بوته خیار) به سمت کمال شخصیتی با رفع مشکلات حرکت خواهد کرد.

 

برای یافتن آقای شعبانعلی کافی است به قول خودشان " نام شان را گوگل کنید! "

  • محسن رجب پور