کاسه‌ی زَر

... خیز و در کاسه‌ی زَر آب طربناک انداز

کاسه‌ی زَر

... خیز و در کاسه‌ی زَر آب طربناک انداز

چون شوم خاک رهش دامن بیفشاند ز من
ور بگویم دل بگردان، رو بگرداند ز من

پیام های کوتاه
  • ۱۲ فروردين ۹۵ , ۲۳:۵۸
    دنیا

۶ مطلب در آذر ۱۳۹۴ ثبت شده است

بعضی دلبستگی‌هاست که نمیدانی چگونه و چرا بوجود آمده

بعضی ناراحتی‌های مسخره هست که حالا میفهمی او چه میکشیده

انصافاَ دنیای جالبی است

فقط دلیلش احساس از دست دادن است

مبارک باشد

  • ۲۸ آذر ۹۴ ، ۲۳:۱۴
  • ۵۹ نمایش
  • محسن رجب پور

  حقیقت دارد و باید بپذیرم که در ابتدای حرکت به سمت هدف با فکر کردن در مورد آن هیجان زده شده و شروع به کار مینمایم اما همین که پایم به سنگی برخورد کرد یا مشکلی پیش آمد از طی کردن مسیر دلسرد میشوم. مثلاَ همین هدف کنونی، اگرچه در ابتدای راه یک احساس قوی به من غلبه کرده و به مدد آن "احساس"، مسیری را می‌روم اما چون درک درستی از نحوه‌ی طی نمودن راه‌های موفقیت ندارم اکثر اوقات به مقصد نمی‌رسم. این نوع نگاه در فوتبال ما یا بهتر بگویم در جامعه‌ی ما هم غالب است، شاید بردن تیم فوتبالی که مربی آن به ایران و ایرانی توهین کرده بسیار بسیار برای تیم ملی راحتتر از تیمی باشد که از ما تعریف کرده است.(این به خاطر همان احساسی است که در ما بوجود آورده)
بهتر است مسئله را با این مثال ساده بازتر کنم، شما فرض بفرمایید که مسیر پیروزی 100 کیلومتر است، در این راه به من طی کننده، فقط احساس غالب است، این نیرو من را فقط میتواند تا 40 کیلومتر یاری کند به نظر شما تکلیف 60 کیلومتر باقیمانده تا موفقیت چه میشود؟ مطمئناَ به پیروزی نمیرسم، مدت رقابت تمام شده و مثل یک فرد معمولی شرکت کننده فقط به برنده خیره شده و حسرت و آه و فغان‌هایی که سر میدهم نصیبم خواهد شد و در کمال ناباوری به رقابت دیگری در زندگی وارد میشوم و چون مشکل رفع نشده دوباره مثل قبل همان اتفاق می‌افتد.
  برای رفع این مشکل انسان باید از سوخت دیگری هم استفاده کند یا بهتر بگویم از یک سوخت پایدار برای رسیدن به مقصد بهره بگیرد. من به نیروی "احساس" نه به عنوان یک سوخت بلکه به عنوان یک کاتالیزور و فعال‌کننده نگاه میکنم، عنصر اصلی یا درستر، سوخت اصلی چیزی جز منطق نیست، انسان باید با منطق سنگ‌ها و مشکلات طی مسیر و مزایا و منافع رسیدن به مقصد را کنار هم ببیند حال اگر از لحاظ عقلی و منطقی توجیه شد حرکت به سمت هدف مورد نظر کار درستی است، باز هم تأکید دارم "احساس" یک مکمل است برای موفقیت نه سوخت اصلی.
مثلاَ در تابستان 91 تصمیم گرفتم نرم‌افزار سالیدورکز را به طور کامل یادبگیرم فرآیند ذهنی من برای تصمیم گیری در مورد این مسئله به صورت زیر بود:
«نرم‌افزار سالیدورکز یکی از ابزارهای بسیار مفید در مهندسی مکانیک است، برای من که در این رشته تحصیل می‌کنم لازم است، کسانی که حرفه‌ای هستند فرصت‌های خوبی دارند، در کل خیلی باحال است که هر شکلی را دوست داشته باشم طراحی میکنم، در این زمینه هم کتاب بسیار قشنگ و دقیقی دارم.»
ببینید در مجموعه ذکر شده به عنوان توجیه چه نقاط ضعفی وجود دارد.
اول، سختی‌های راه ذکر نشده، در ثانی جو غالب بر تحلیل احساسی است نه منطقی، حال اتفاقی که افتاد این بود:
 «با فروکش کردن "احساس" ، کتاب آموزشی و نرم‌افزار کنار گذاشته شد.»
این روند ناقص است به این دلیل که: سرنوشت موفقیت شما به قوت و ضعف احساس درونیتان در مورد هدف بر می‌گردد.
در پایان باید خاطر نشان کرد: تا زمانی که از لحاظ عقلی و منطقی در مورد یک هدف توجیه نشده باشیم به حرکت نپردازیم.

 


برداشتی آزاد از درس "تغییر در مسیر زندگی" اثر مهندس شعبانعلی، وب‌یاد.

  • محسن رجب پور

سنگ شکاف می‌کند در هوس لقای تو
جان پر و بال میزند در طرب هوای تو
چیست غذای عشق تو؟ این جگر کباب من
چیست دل خراب من؟ کارگه وفای تو


مولانا، غزلیات شمس

  • ۲۲ آذر ۹۴ ، ۱۵:۵۷
  • ۵۲ نمایش
  • محسن رجب پور

من: آیت چی کار میکنه؟
علی: آیت، بابا اون که با تقوایی‌پوره، پروژش تموم شده الانم داره مقاله مینویسه.

بعد از سلف خرامان خرامان راه را به سمت خوابگاه کشیدم، دو زن با کیف‌های مسافرتی در دست، در حال فروش بوت‌های مردانه‌ای بودند، یک دختر و دو پسر که از رستوران بیرون آمده بودند حساب و کتاب بین خودشان را تصفیه می‌کردند و زنی که معلوم بود برای کار خاصی از خانه بیرون زده، در حال ور رفتن با موبایل و بررسی موقعیت تقاطع رشت- ولیعصر آهسته گام بر میداشت.

 به تنهایی و به عنوان تک عابر پیاده با غرور از مقابل اتومبیل‌های متوقف شده پشت چراغ قرمز کنار ایستگاه بی آر تی طالقانی رد شدم که ناگهان جوانی قد بلند و خوش سیمایی  با سرعتی باور نکردنی از کنارم عبور کرد، با نگاهی به ظرف غذای دست راست و دیدن دوغ و نارنج داخل آن مطمئن شدم که از بچه‌های خوابگاه است و در جدالی نابرابر برای زود رسیدن به تخت مرا به رقابتی ناخواسته با خودش فراخوانده، از آنجایی که زیاد از رقابت خوشم نمی‌آید با این خواسته‌ی قوی درونی که همانا شرکت در آن بود مقاومت کرده و دنباله‌ی افکار و گام‌های خودم را گرفتم، میدانید که مشکل از آن بنده‌ی خدا نبود مشکل از من بود که سریع درگیر کشمش‌های بی‌خودی زندگی میشوم و کلاَ کرم از خودم می‌باشد :)، خلاصه جانم برایتان بگوید که بعد از فراموشی آن شخص بالاخره به خوابگاه رسیدم در حالی که شخصی در آسانسور را برایم باز نگهداشته بود، یک تشکر قلبی و زبانی انجام داده و سریع پشت به کلیدهای طبقات ایستادم و طبق معمول سربه‌زیر وارد آن شدم، در مجموع سه نفر داخل آن بودیم چهره‌ی شخص اول را به موجب باز نگهداشتن در دیده بودم اما دومی را نه،  تنها چیزی که ازاو دیدم این بود: یک مشما دست راست و یکی در دست چپ و یک جفت بوت نو در پا، مشمای اول یک ظرف غذا با همان دوغ و نارنج کذایی و دومی یک جفت کفش کهنه بود از همانهایی که آدم را یاد روزهای پایانی اسفند ماه بچگی می‌انداخت.

 

به قول جمال زاده زندگی عجب معجون تلخ و شیرینی است. از جلو و عقب افتادن‌ها نترسید، هرکس خودش باشد و برای بهبود خودش گام بردارد و فکر کند. گاهی شاید از یک پروژه و یا مقاله عقب بمانید و گاهی هم از رسیدن به تخت! ولی در نهایت با هم به مقصد برسید.

  • محسن رجب پور

قدرت عادت

۲۱
آذر

« دارم به شما می‌گویم، اگر یک فرد کودنی مثل من بتواند این چیز را یاد بگیرد، همه می‌توانند. من این نکته را مرتب به سربازانم می‌گویم، اگر شما عادت‌های درستی را به دست آورید، هیچ کاری وجود ندارد که نتوانید انجامش دهید.»


کتاب: قدرت عادت (The Power of Habit)
نوشته: چارلز داهیگ
(Duhigg, Charles)
ترجمه: مصطفی طرسکی، معصومه ثابت‌قدم
صفحه‌ی 14

  • محسن رجب پور

در آخرین سفر با دوستی همراه بودم که بد نیست مطلبی را از او نقل کنم.
بد از کلی سکوت در پیاده‌روی ناگهان سخن جالبی زد، میدانید که این سکوت‌ها و دهان بستن‌ها خودش جوشنده است، جوشنده حکمت و فکر از درون.

دوست: محسن، میخوام یک چیزی بگم.
من: سراپا گوشم.
دوست: ببین من یک عادتی دارم، اونم اینکه با خودم عهد بستم از هر سفر یک سوغاتی خیلی خوب برای خودم بیارم.
من: مثلاَ چه چیزایی میگیری؟
دوست: ببین سوای اون چیزای مادی، من توی هر سفر با خودم یک تصمیم میگیرم و سعی میکنم تا آخر به اون عمل کنم، حالا فرقی نداره اون تصمیم بزرگ باشه یا کوچیک، ولی معمولاَ عادتم اینه که کوچیک باشه تا بتونم بهش عمل کنم.
من: یک چیزی بگم؟
دوست: آره
من: خیلی کارت درسته، خداوکیلی این حرفا به قیافت نمیخوره. خیلی خوب شد پس بیا چنتا چیزو تو معرفی کن و چنتا هم من تا از بین اینا بهترین تصمیمو برای سوغاتی انتخاب کنیم.
دوست: آخه ممکنه این تصمیما اصلاَ به درد هم نخوره چون من و تو با هم فرق داریم.
من: اشکالی نداره تاکیدی میشه برای خودمون، شایدم به دردمون خورد.
دوست: اول اینکه نمازامو درست و درمون‌تر بخونم، میدونی اولش توی ذهنم اومد که بگم سروقت ولی با این شناختی که از خودم دارم نمیشه، یعنی خیلی سنگینه. بعدش اینکه توی هر روز مثلاَ یک وقت ثابتی به زبان اختصاص بدم.
من: تصمیمم اینه که بی جهت توی اینترنت چرخ نزنم، و بعدیش اینکه فقط طبق برنامه کارامو انجام بدم.

  • محسن رجب پور